قصه عشق(قسمت سوم)

فراموشی...

فراموشی...

خبر بهوش اومدن آرش هممونو خوشحال کرد و الی دوباره غرق آرزو هاش شدوخوشحال بود که بعد از تحمل کلی سختی و حقارت حالا داشت به آرزوش می رسید.

خط آرش بعد از گذشت حدود هفت ماه حالا داشت بوق میخورد.

بوق

بوق

- الو...شما؟...میشه دقیق خودتونو معرفی کنید؟

این جملاتی بود که آرش در جواب حرف الی که گفت:"عشق من سلام منم..." خیلی سرد به زبون آورد.

تازه اون موقع معلوم شد که آرش دچار نقص عضو شده و حالا دیگه فلج شده و از اون بدتر بخشی از حافظه اش رواز دست داده...

دونه های اشک روی چشمای الی سرازیرشد،به آرش گفت مهم نیست میتونه راه بره یا نه مهم نیست الی رو به یاد میاره یا نه مهم اینه که هروقت دلش گرفت یادش باشه تنها نیست و یه نفر هر روزشو به امید بهبود اون سر میکنه...

بازم زمان به راه خودش ادامه دادو انگار توی یه چشم بهم زدن یه ماه گذشت...

حالا دیگه تابستون شده بود ولی الی هنوز نتونسته بود اون روز برفی تصادف رو فراموش کنه

هدیه ای که باسه آرش خریده بود هنوز داشت و امیدوار بود که بتونه بهش بده

                                      ...

صدای هق هق گریه الی تو اتاق میپیچید

داشت باسه بار آخر باآرش حرف میزد

_فقط بگو بخدا منو یادت نمیاد؟؟؟

_باور کن که تو یادم نمیای،از اون گذشته دیگه چه فایده؟من دارم ازدواج میکنم،خواهش میکنم دیگه به من زنگ نزن فراموشم کن باسه همیشه...خداحافظ

 

وکاش این آخر قصه بود...

/ 0 نظر / 17 بازدید