قصه عشق(_قسمت دوم)

تصادف...

ظاهرا همه چی خوب پیش می رفت..الی هرروز بیشتر عاشق آرش میشد و منم با خودم میگفتم چرا الکی به این بنده خدا بدبینم!!!!

یه چند ماهی از قضیه عکس و…گذشت.فکر کنم آخرهای پاییز بودو نزدیک امتحانات میان ترم،صبح که به دبیرستان رفتم،توکلاس اولین چیزی که نظرمو جلب کرد چشمای خیس الی بود.

بغلش کردمو گفتم:چی شده دختر؟

اونم با بغض باسه هرچهارنفرمون توضیح دادکه دیشب  یه هدیه باسه آرش خریده بودم ولی دوست آرش خبر تصادفشو بهم داد و اینکه آرش احتمالا الان تو کماست…

حدودا یه هفته سپری شد که شهریار دوست آرش که حالا عکس الی دستش بود زنگ زد به الی و گفت که خیلی قبل تر ازآرش عاشق الی بوده ولی به خاطر آرش نمیتونسته عشقشو به الی ابراز کنه،میگفت حالا که احتمال زنده موندن آرش خیلی کمه دلش میخواد اون کسی باشه که به خواستگاری الی میره…

این مزاحمت ها تا یه مدت باسه الی ادامه داشت و هممون حتی الی یه جورایی به تصادف آرش شک کردیم.

اسماء هرطور که بود شماره برادرآرش رو پیدا کرد و زنگ زد بهش…زنگ زدن به اون تنها یه نتیجه داشت و اونم تحقیر الی  و توهین به پاک بودنش بود…

الی که از همون اول حتی باسه سر قرار رفتن با آرش کلی خودشو میخورد تقریبا سر هیچ قراری نمیرفت حالا متهم شده بود به یه رابطه نامشروع با آرش که تحملش نه فقط باسه خود الی بلکه باسه هممون فوق العاده سخت بود.

یه شش ماهی گذشت و الی به حرف هیچ کدوممون گوش نمیداد و فقط دعا میکرد آرش بهوش بیاد تا به همه بگه انتظار الی فقط از سر عشق بوده نه چیز دیگه ای.

بعد از شش ماه خبر رسید که آرش بهوش اومده ولی..

/ 1 نظر / 12 بازدید
تالار گفتمان اویتـا

با سلام .. شما به تالار گفتمان اويتّا، انجمن ايرانيان دعوت شده ايد. با ثبت نام در اين تالار شما مي توانيد در بحث ها شرکت کرده و از مطالب سايت استفاده کنيد. تالار گفتمان اويتّا داراي بخش هاي شامل جديدترين اخبار سراسر دنيا، جديدترين مطالب علمي، بخش نرم افزار و سخت افزار و مطالب کامپيوتري، موبايل، دانلود جديد ترين کتاب ها و مجلات، ادبيات رمان و داستان کوتاه، سينما، موسيقي،ورزش،درس و دانشگاه،سلامت و پزشکي،مطالب طنز،آشپزي و خانواده و داراي بخش جداگانه جهت سرگرمي و دوستيابي مي باشد