قصه عشق...

شروع عشق الی(قسمت اول)...

از همون ابتدای وارد شدنش به گروهمون بهش میگفتیم الی...

یه دختر تقریبا کم رو با یه صورت کشیده و سبزه و یه جورایی هم تو دل برو...

تابستون که شدطبق عادت هرسال همه وسایلمو جمع کردم تا تابستونمو مشهد بگذرونم.

قبل از رفتن به همه دوستام اس فرستادمو خداحافظی کردم و چند ساعت بعدش هم مشهد بودم.

شاید آخر تیرماه بود که با الی تلفنی حرف میزدیم،بهم گفت عاشق شده،گفت اسمش آرش، باباش کارخونه داره و ماشینش آذرا است و خلاصه عاشق یه بچه پولدار شده...

مهرماه دوباره برگشتم شهرستان،همه به هم خبر دادیم تا تو یه دبیرستان ثبت نام کنیم و باز هر پنج نفرمون شدیم هم کلاسی...

اونموقع بود که فهمیدم الی با آرش دوست شده و آرشم بهش قول ازدواج داده...

احساسات الی روخوب میشناختم،همه میدونستیم که الی فوق العاده احساساتی و البته زود رنج و روحیه اش شکننده است.

باسه همین رفتم سراغ آرش و باهاش حرف زدم که تورو جون عزیزت دست از سر الی بردار یا تا آخرش پاش بشین...خیلی از حرفام خوشش نیومد و یه جورایی هم دعوامون شد و البته شدیم دشمن هم...!

از الی یه عکس گرفت تا به خانوادش نشون بده و همه تلاشهای منم باسه اینکه این اتفاق نیفته ناکام موند.                                                                         ...

بارون خیلی شدیدی میبارید زیر بارون داشتم تو سر الی میخوندم که تو رو خدا از خر شیطون پیاده شو!

 آرش بهم گفت که اصلا توی دوستی اون و الی من سر پیازم یا ته پیاز...

منم گفتم که هیچکدوم من فقط یه دوستم...همین

الی عکسشو با همه ی آرزوهاش به آرش داد و تازه اونجا شد شروع داستان...

/ 3 نظر / 9 بازدید
arash

salam.bloge ghashngi dari.be manam ye sar bezan. www.zavyeh.com www.arash-soft.blogsky.com

آمستريا

سلام سلام دوست من... میسی بابت نظر مهربونت...[لبخند] من میخوام باهات لینک تو لینک...موافقی آیا؟!

بيقرار

سلام خوبي؟ نفهميدم به كي ميخواي سر بزني؟ گفتم كه وبلاگت خيلي قشنگه خيلي خوب اپديتش ميكني