قصه عشق(قسمت پایانی)

آخرین هدیه عشق

ازدواج آرش آخر قصه الی نبود...

عشق هنوز همه ی هدیه های خودشو به الی نداده بود...

کاش فقط برادر آرش بود که الی رو تحقیر میکرد،

الی یه نامه نوشت تا به آرش بدتش و از شانس خیلی زیاد نامه اش از اتاق پدرش سر در آورد

                                    ...

_آرش عزیزم دل نوشته ام آخرین حرفهای من به توست...

پدر با صدای بلند جملات رومیخوند و الی با شنیدن هر کلمه هزار بار آرزوی مرگ میکرد،حالا همه ی دنیا از عشق الی به آرش خبر داشتند به جز...

الی بغض توی گلوشو نگه داشت و با همه ی توانش جلوی اشک ریختن خودشو گرفت

- بابا آرشی وجود نداره...باور کن دروغ نمیگم...ببین خط من نیست...تو رو خدا بابا به من شک نکن...این نامه من نیست

یه ماه دیگه گذشت وچون خط الی رو یواشکی با یه خط دیگه عوض کردیم و حالا اون خط هیچ مزاحمی نداشت و هیچ مدرک دیگه ای هم مبنی بر دوستی اون و آرش وجود نداشت خط الی بهش برگردونده شدو اوضاع خانواده هم آروم شد.

 الی تازه داشت آرشو با همه ی خاطرات تلخش فراموش میکرد ولی انگار عشق بازم یه هدیه باسه الی آورد...

ترس

ترس

ترس

هربار که یکی به گوشیش زنگ میزد ترس همه ی وجودشو میگرفت.

حالا درگیر چندتا مزاحم شده بود که تهدیدش میکردند از عکسش سوء استفاده میکنند مگر اینکه به خواسته هاشون تن بده...

این همه حقارت فقط به خاطر عشق آرش...

با هزار التماس و خواهش واشک قبول کردند که کمتر ایجاد مزاحمت کنند ولی هنوز نتونستیم راضیشون کنیم عکس الی رو پس بدن به خودش...

حالا فقط خدا میدونه آخرش چی میشه...

/ 5 نظر / 16 بازدید
آمستريا

سلام گلم... با افتخار لینک شدی.... آپ جدید ندارم چون ایام امتحانات دانشگاست...واس همین درگیرم... بعد امتحاناتم حسابی باید وبمو خونه تکونی کنم ...

بیقرار

سلام چرا نیستی؟ الوووووووووووو

بیقرار

آمستریا جان دوست دارم عخش منی[قلب]